تبليغاتX
سلطان عشق

سلطان عشق

عشق یعنی در کمال بی کسی حس کنی با کسی هم نفسی

6d0oo4h.jpg
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:19  توسط نیما  | 

آرزوهایت

  آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا

 

    بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که

 

   چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:18  توسط نیما  | 

دوست داشتن از عشق برتر است ...
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:17  توسط نیما  | 

عاشقی یعنی چو شمعی سوختن محفلي با نور خود افروختن عاشقي يعني دو چشم انتظار

 ديده را بر راه دلبر دوختن عاشقي يعني که جان وتوشه اي هديه از بهر نگار اندوختن عاشقي

يعني حديث دلکشي دل به دلداري شبي بفروختن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:47  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:48  توسط نیما  | 

تمام روز گريه مي كردم
 
در هواي گنگ ندانستن
 
دلم بهار را مي خواست
 
و عطر نارنجش را
 
و سر سبزي دل آرايش را.
 
تمام روز گريه مي كردم
 
                     و نمي دانستم
 
خواستن بهار به چه قيمتي بود
 
                         من پاييزي بودم
 
بهار را به خانه آوردم
 
برگهاي سبز زندگي اش را لمس كردم
 
با نفس هم آغوش شدم
 
                            و عطرش را بوئيدم
 
و راحت به خواسته بهار تن دادم
 
اما بهار مرا ارزان فروخت
 
                       به قيمت هيچ        به قيمت هيچ
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط نیما  | 

 

دوستان داستان زیر.  من را خیلی تحت تاثیر قرار داد ...

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين

دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره

هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم

هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شدكه به اون

دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه

دوست پسرش كوره.بهش گفت من ديگه تو رونمي

خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد

 و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 2:22  توسط نیما  | 

آفتابگردان خیانت نمیکند...
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال افتاب اسمان را جستجو ميکرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد!

آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:41  توسط نیما  | 

 

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

دیگر مرداب نیست!

با همه اینها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بی تحرکی و بی تعصبی

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 یادتان باشد

مرداب نمانید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:40  توسط نیما  | 

بنام تك نوازنده‌ي گيتار

 

خدايا انكه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش

 

نذار!

 

 

دل من ميدونه عاشق نمي شه آخه لايق اين عشق پيدا نمي شه!

 

دل من اداي عشقو آ سون بلده اما عشق ا فسانه اي پيدانمي شه!

 

 دل من به كي بگه؟اصلا خدا به تو مي گم.

 

مي دونم تو هم تو عشق كم مي ذاري.تو هم برام خط و نشون مي ذاري.

 

اخه خدا جونم عشق با ترس كه معنا نداره عشق بي ترسم كه پيدانمي شه!

 

اگه ديگه گذاشت و رفت چي كار كنم؟ اگه ديگه دوستم نداشت چي كار كنم؟

 

چرا ديگه مجنون پيدانميشه؟چرا فرهاد ديگه رسوانمي شه؟

 

پس همشون قصه بود قصه هم كه راست نمي شه! ديگه تكرارم نمي شه.

 

پس بيا عاشق نشيم عاشق كه نه مجنون نشيم.

 

شايد اين دل اروم بگيره سراغ عشق و عاشقي نگيره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:19  توسط نیما  | 

 When I first saw you I was afraid to meet you.

 

When I first meet you I was afraid to kiss you.

 

When I first kiss you I was afraid to love you.

 

But now  I love you and I afraid to lose you!!

 

 

When my love's away, is day  better than night?

 

Or is night better than day?

 

How can I tell?

 

But I know this is right both of them worth nothing.

 

When my love's away

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:15  توسط نیما  | 

((بنام انكه اسمان را بگريانيد تا شقايق را بخنداند))

 

ارزش ها:

هيچگاه ارزش حقيقي ارامش را بدون شناخت رنج تحسين نمي توانيم كرد، همانطور كه شيريني را بدون تجربه ‌ي تلخي يا خوبي را در غياب پليدي،يا حتي زندگي را به دور از معبر مرگ.

 

Values:

The real values of ease cannot be appreciated

Without having known pain, nor of sweetness

Without having tasted bitterness, nor og good

Without having seen evil, nor even life itself

Without having passed through death.

 

 

طريق:

براي درك حقيقت بهار راهي جز طي طريق در مسير زمستان نيست!

 

But to see the spring, really to see it, you must have lived through winter first!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:12  توسط نیما  | 

سلام دوستان

یک خبر خیلی خیلی خیلی مهم

می دونید امروز چه روزی؟

۱ / ۴

تولد من

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:37  توسط نیما  | 

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد

به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد

 

به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد

 

به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد

 

به انسان گفتم عشق چيست؟!

اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:

ديوانگيست!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:19  توسط نیما  | 

بار دگر کتاب دلم را مرور کن

از فصل فصل خاطره هایم عبور کن

در خواب های من ز چه تکرار می شود

یک شب خودت میان اتاقم ظهور کن

تنهای من ، تمام غزل های من توی

خود را در میان شعرم مرور کن

 

با تو همه چیز را مهیا دارم

هم خشکی و آسمان و دریا دارم

پس تا که تو را به سجده باشم

همه وقت

سجاده ای به اندازه دنیا دارم

........................

 

اگر این دنیا یک باغ باشد

تو تنها گل ِ این باغی

اگر این دنیا یک آسمان باشد

تو تک ستاره این آسمانی

آه ....

.......................................

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:11  توسط نیما  | 

بشنو همسفر من
از اين قصه تلخ راه دشوار
ای تو تك چراغ اين شب تار

اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست
اين كه يه تصوير از سقوط آدما نيست

ما بي تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم اين نگاهی گذرا نيست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس كردن مرگ لحظهء ويرانی كوه

همپای هر بغض شكستن و چكيدن
از درد غربت بي صدا فرياد كشيدن

بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه كرديم

ما در صداي بي صداي گريه سوختيم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختيم
تا عجز خود را با هم و بي هم شناختيم

تنهايي رفتيم به عجز خود رسيديم
با هم دوباره زهر تنهایی چشيديم

شايد در اين راه اگر با هم بمانيم
وقت رسيدن شعر خوشبختی بخوانيم
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:56  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:48  توسط نیما  | 

سهم من از بودن تو یه خاطره ست  

                  همین و بس...          

دانی که از زندگی چه می خواهم؟؟

من تو باشم.پای تا سر تو

سهم من از بودن تو یه خاطره ست  

                  همین و بس...     

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:34  توسط نیما  |